افسوس
با طلوع خورشید
زندگی مقابل چشمانم میرقصد ، نفسي از اعماق سينهام مي كشم .
افسوس از اينكه بايد بند كيفم را روي شانهام بياندازم
و راهي را بروم كه نمي دانم آخرش به كجا مي رسد .
هر روز بايد
در لابه لاي ماشين هايي كه بي اعتنا به عابران
از كنار هم سبقت مي گيرند قدم بزنم ،
اسب هاي بد قواره اي كه تند مي تازند
و زمان را پشت سر خود محو مي كنند .
توضیحات :
تک عکس این پست خرداد ۸۵ در بزرگراه شهید همت - غرب ثبت شد.
زیر نوشت این پست را از مجموعه یادداشت های شخصی ام انتخاب کردم .

